برمی گردم خواهرم را ببویم
من این گل را از هیچ کجا نخریده ام، چون می خواستم خودم از ریشه جدایش کنم. می خواستم خوب بدانم که از کجا می گیرمش.
بعد بردم ش توی خیابان های همین شهری که کافی بود برای به خاک و خون کشیدن خیلی چیزها. و آخرین طلوع و غروب وطن را نشانش دادم.
راستش را بخواهید دلم نمی خواست، دلم راضی نمی شد این گل را با این کاغذها بسته بندی کنم. دلم نمی آمد خورشید را از گلبرگ هایش دریغ کنم. اما حقیقت این است که وقتی قرار است لابه لای لباس های شخصی ِ یک چمدانِ شخصی به دست کسی برسی، خیلی فرقی نمی کند که چشم هایت را چطور بسته اند. خیلی فرقی نمی کند که با چه مرزی دور این جسد را نقاشی می کنی. من... فقط دلم نمی آمد که سفر را ببیند.
دلم نمی آمد کوچ ش غریبانه باشد از غربتی به غربتی دیگر. دلم نمی آمد ببیند از این خاک که دل می برد آسمان چندبار رنگ عوض می کند. دلم نمی آمد چشم های برادری را ببیند که در نهایت تنها می ماند با یک برگ دستمال کاغذی...
تنها می خواستم وقتی که چشم اش را باز می کند خورشید آسمان ِ شهری را ببیند که تا به حال ندیده است. می خواستم وقتی چشم هایش را باز می کند، توی دست های کسی باشد که دوست ش دارد و احتمالا خوشبخت است و گریه می کند.
گریه می کند توی بغل معشوقه اش، گریه می کند توی نقاشی، گریه می کند توی آتلیه، گریه می کند توی فرودگاه، گریه می کند وقتی که می گوید برمی گردد، گریه می کند و احتمالا دستمال کاغذی را به یاد می آورد. گریه می کند و احتمالا فرار از پشت بام و ساختمان پلاک 100 را به یاد می آورد. گریه می کند و می خواهد برگردد، و می خواهد برادرش را و خواهرش را و خانه اش را توی بغل بگیرد...
گریه کند و بگوید که نمی تواند....
گریه کند و هیچوقت برنگردد...
و قول هایی بدهد از این قبیل...
میثاق بوالحسنی
8 / 11 / 1390
نامه به ویسر - بخش سوم
می توانم به خانه برنگردم، قرص هایی که برایم فرستاده ای را نخورم، روز به روز آب بروم و قول دهم که تنها دلتنگ خواهرم باشم
می توانم نامه هایت را نخوانده، نسوزانم و مثل کودکی ام از رعد و برق نترسم و گربه ای را از باران بگیرم و به همخوابگی رختخوابم در خانه ای بیاورم که از صدای ناله می ترسد
می توانم از حضور یک رودخانه در طبقه ی دوم تخت ات صرفنظر کنم و باران را از پشت پنجره ببینم
می توانم برایت از معشوقه ام نگویم و قرار ساعت چهار را فراموش کنم
می توانم آن گلدان کوچک را پشت پنجره بگذارم و دلیل اش را به تو نگویم تا هیچ وقت، هیچ دختر، از هیچ ارتفاعی سقوط نکند
می توانم بگویم تو وقتی می خندی یا می دوی تا به دیدارم بیایی اصلا شبیه وقتی نیستی که معشوقه ام شال اش را از سرش باز می کرد و می دوید تا به قرارمان برسد
می توانم معنای اسم ات را از املای دیگری بگیرم و به جای عکس ات کلبه ای در شمال بسازم
کلبه ای با شیروانی موریانه.... با رنگ قهوه ای....
می توانم برایت بنویسم اگر به جای گریه، تمام این سال ها بغض نمی کردم، سیل آبادی ات را خراب می کرد
.
.
.
می توانم تمام این چیزها را برایت بنویسم و به یخچال بچسبانم و هیچ وقت به خانه برنگردم و قول دهم که تنها دلتنگ خواهرم باشم
14 / 8 / 1390
نامه به ویسر - بخش دوم
فصل عوض شده است
رنگ ها به هم ریخته اند و وقت مناسبی است برای آن کسی که می خواهد بمیرد
برای آن کسی که توی موج موجی که حالا به پایه های تختم رسیده است مدام دست و پا می زند و فرو تر می رود.
یا برای آن کسی که سرش را از زیر آب بیرون می آورد تا دوباره بگوید با این جلیقه می توانم پنج بار بگویم دوستت دارم و نمیرم.
هم جواری تو با اسم ات و تحقق آن رویایی که دور از دسترس بود، وقتی توی کوچه می بوسمت یا میز صبحانه را برایم می چینی، ترسم را از صدای موتور، از صدای آژیر آمبولانس و لمس دنیای بی دست های تو با سقف خانه فرو می ریزد.
بیدار شو ویسر! و مثل من به رویایی فکر کن که آن را از دست داده ام.
مثل من که تمام شب را بیدار بوده ام تا دلهره ی این زمستان لعنتی را از تو بگیرم.
7 / 8 / 1390
نامه به ویسر - بخش اول
به هیئت صدا درآمده بودم. چرخ می شدم توی چرخ دنده های این گوشی ِ لعنتی!
توی خانه راه می رفتم. خودم را به برق می زدم. خودم را از برق می کشیدم. روی دایره می دویدم و هربرگ که زیر پایم می رقصید تکرار نام تو بود.
ویسر!
هر برگ برای من دو بخش بود تا برای تو لباس عروسی بسازم.
حالا با این زرد و نارنجی ِ کوچه ها می توانم به لمس تو نزدیک تر باشم.
ویسر!
این تنهایی، بی تو تنهاترم می کرد.
28 / 7 / 1390
برای آواره گی...
برای آواره گی خانه های زیادی دارم. خانه هایی که می ترسم در آنها بخوابم و صبح فکر کنم که باید کجا بروم و من چقدر دیر از خواب بیدار شده ام.
از خواب می ترسم.
از خانه های با پول پیش کم, اجاره ی بالا می ترسم و مدام فکر می کنم که این آواره گی را کی رقم می زند؟
بگو کی؟ کی جز این خواب مصنوعی می تواند سر از این صبحی که پشت پرده ماسیده است بردارد.
من خسته ام و از صدای این خوابِ بدبختی بیزارم. دستم را بگیر تا بنویسم و صدایت را از روی کلماتم بردار.
من تنهاترم از تو وقتی با زنی حرف می زنم که مدام پشت شیشه راه می رود و صدای زنگ را نشنیده می گیرد.
زنی که هرروز لباس ش را عوض می کند و حدس می زنم که می ترسد عرض خیابان را طی کند.
من عاشق ترم از تو وقتی می ترسم زنی را ببوسم که دستهایش را باز کرده است.
زنی که هر روز رنگهایش را به دردهایش می زند تا بخندد.
زنی که هر روز لبش را روی ته سیگار و موجودی بانک جا می گذارد.
قول داده ام پرده ها را عوض کنم تا خانه آرام بگیرد و برای عصر آماده شوم.
آه! پایتخت همیشه در سفر ِ من!
من از رفت و آمد های خسته ی تو چه فهمیدم جز یک سلام و یک خداحافظ؟
مرا بیدار کن از این خواب تا برای میدان کاج نامه بنویسم.
برای خوشبختیِ کوچک آدم هایی که در مترو روی صندلی نشسته اند و فکر می کنند همیشه همین طور بوده است.
مرا بیدار کن و بگو این همه سنگینی را از کجا تا کجا می کشم؟ بیا این نامه ها را بردار. عکس هایم را به من پس بده و امانم بده تا ببینم.
بگذار با معشوقه ی جدیدم توی خیابان قدم بزنم و دروغ نگویم که دوستش دارم.
اصلا حق با تو بود! من بودم که موهایت را می کشیدم و دست گذاشته بودم روی گلویت!
اما من فقط جای خالیِ تو بودم، فقط جای خالیِ تو! نه تکیه گاهی، نه گریزگاهی، نه حتا ترانه ای که برای تو بخوانم.
نمی خواهم حرف بزنم
فقط از تو همین را می خواهم
دستت را از گلویم بردار و بگذار تا موهایم نفس بکشند.
آه! پایتختِ آواره ی من....
تهران
20/11/1389
به حرف هایی که نمی زنم
بخش اول:
.... بگو بمیر
بگو بخند
بگو بسوز
اما بگذار بگویم
زنی که می سوخت
زنم بود
که به دیوار می خورد
و دامنی که دوست داشتم
شکل زمانی که زنم را می زدم بود...1
منتظر کلاغها بودی و من می دانستم که کلاغ صدایش چند بخشی است.
می دانستم که صدایش را چطور بکشم که اول انگشت کوچکم بالا بیاید.
من کلاغی داشتم که اول پرنده ای بود که نمی خواند و من هجایش را از چشم هایش حدس می زدم. از کشیدن انگشت هایش طوری که اول انگشت کوچکش بالا بیاید.
می بینی؟ ما از پشت سر پیر می شویم و انگار هیچ چیز مثل گذشته تازگی ندارد.
هیچ چیز! حتا برگ ها سبز سبز می افتند و از درخت بی هیچ بارشی تنها چوب مانده است و چند جای خراش.
منتظر نباش! به من نگاه نکن! فندک بزن و از پشت عینکت که می خندی، بلند بلند به فکرهایی که در سرم می چرخند فکر کن. به حرف هایی که نمی زنم...
من سنگین شده ام و احتمال بارش این ابر همیشه بوده است.
بشمار و کمی فکر کن که تا آخر این راه چند سیگار بکشیم کفافمان را می دهد؟
فکر کن ما دیگر مثل کسانی که بودیم، نیستیم! این ما نیستیم که دل بریده ایم، که زخم خورده ایم، که داغ دیده ایم و سربلند زیر این آوار زنده مانده ایم.
فکر کن که این قرار جایش را اگر به بی قراری دهد، هیچکس با هیچ دستی برایمان سیگاری روشن نمی کند و فکر کن که ما چقدر خوشبختیم که قرار نداریم و این بی قراری از حرکت نیست، از سکون است. حرکت نیست، سکون است. از در خود پوسیدن است. از هر روز خیابان های تکراری را تکرار کردن...
ما اقلیم مان کوچک است و هیچ اقلیمی بزرگ تر از این یافت نمی کنیم که تنهایی مان را از گهواره به گور ببریم.
می خواهم کمی نفس بکشم. از این در راه بودن خسته ام. از پناه بردن به دیگری از ترس دیگری، از ترس تنهایی و از ترس خودت!
می خواهم کمی نفس بکشم. بزنم بیرون از این دایره که هرچه فرار می کنم تنها پاهایم بلد تر می شوند و دستم به جایی نمی رسد.
احساس می کنم که خالی و ناتوان شده ام. احساس می کنم که هیچ چیز نیست. همه چیز گفته شده، همه چیز خوانده شده، و لعنتی! همه به چیزهایی بهتر از چیزهایی که من فکر می کنم، فکر می کنند. به چیزهایی بهتر از من...
نه کلمه ای، نه تصویری، نه صدایی، نه... هیچ چیز تازه ای کشف نمی کنم.
تنها خرخر خون در گلوی دختری را خواب می بینم که از اتوبوس دانشکده پرت شده است.
طبقه ی پنجم خوابگاهی که کسی خودش را از آن پخش می کند.
فرار از دیگری به قصد دیگری، فرار از خودمان به قصد خومان.
از ترس هم که نیست دیگر...
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم و حالا می بینم که چیز زیادی برای گفتن ندارم، وقتی که هر روز خیابان ها را، حرف ها و سیگارهایمان را تکرار می کنیم و منتظر می مانیم که کلاغ ها بیایند و قار قار بخندد.
... زن سوخت
من سیگار کشیدم
زن سوخت
من بازی کردم
زن سوخت
من شعر نوشتم
زن سوخت
من یاد گرفتم
زن مرد
من پدر شدم
و نمی فهمیدم
چرا حق نداشتم
به صورتش دست بزنم....2
2 / 8 / 1389
بخش دوم:
مرا به پهلوی بادها بخوابان
گیسوانت تلخ بود
و دهانت
مرا به یاد رفتن می انداخت
بگو به اطلسی ها هیاهو نکنند
بگو به خانه
که سنگ فرش هایش خسته ام کرد
در من هیاهوی فاتحان غریبی ست
اما بی سر!3
نمی دانم چرا باز هم دارم ادامه می دهم و می خواهم از کلاغ ها بگویم.
از این بالا درخت ها منظره ی بهتری دارند و احتمال می دهیم پیر که شویم از پشت بام بتوانیم بپریم یا روی ته سیگارهای این خانه باغی قدم بزنیم و به قرارمان برسیم.
شاید اگر این ده طبقه را اینجا نساخته بودند، میشد از پشت بام برای هم دستی تکان بدهیم و تو فندک را به سیگار من بکشی.
قلبم دوباره قلب من شده است. قلبی که چند سال است می شناسمش. قلبی که مال من است و مدام با من حرف می زند و من صدایش را می شنوم وقتی صدایش نمی کنم.
هنوز هم به این رفت و آمد های مدام، به این نقشه هایی که برای زندگی می کشیم، عادت نکرده ام.
همیشه در سفر بودن، مثل همیشه سفر کردن نیست.
بعضی وقت ها لازم است از این یگانگی رنج ببریم.
از این کوچه های بی هدف، از این چهاراه های قرق شده...
هیچ چیز به هیچ چیز گرم نگاه نمی کند و همینطور می شود که اشیا را به آدمها ترجیح می دهیم.
اشیا هیچ وقت آنقدر سرد نیستند که آدم ها و چشم هایشان می توانند باشند.
ما آشوبگری مان از نفس کشیدنمان است.
از ترس فرو خورده ای ست که از صدای موتور داریم، از صدای شکستن شیشه است.
از باز و بسته شدن لولای دری است که دو فلز را به هم می ساید و خواب مرا عریان بر هم می زند.
بخواب رفیقم! بخواب!
این صدای تیر باران است که دری را می گشاید.
این صدای تیر باران بود که دری را گشاده است.
...سیگار
آخر کار شاعر است
آنها هیچ گاه در مزرعه کار نکرده اند
و برای دوست داشتن زنی
جز چند خیابان آن طرف تر نرفته اند
ما پرندگان سبز و خوشی هستیم
که فصل جفت گیری مان
رو به اتمام است.4
3 / 8 / 1389
میثاق بوالحسنی
----------------------------------------
١ و ٢ : شعری از محسن بوالحسنی
٣ و ۴: شعری از علی شفیعی- زیبایی نگرانم می کند
اسطوره ی سابق من نیستی تو....
اسطوره ی سابق من نیستی تو....
از یه جایی داره صدای تلق تلوق قبل از اذان میاد
دو نفر کنار هم قدم می زنن و یکی شون سعی می کنه قدمهاش رو با اون یکی هماهنگ کنه.
دو نفر پاهاشون با هم به زمین میاد.
با همان صدا...
دو نفر صدای تلق تلوق قبل از اذان می دن
-چه عجب! خندیدی؟
-نه! خوبم. تو خوبی؟
-آره! منم خوبم.
-راستی نگفتی...
-حرفم نمیاد. نمیشه فقط قدم بزنیم؟
-آره! موافقم. منم خیلی حرفم نمیاد.
باز هم همان صدا...
-می خوای بریم یه چیزی بخوریم؟
-همان صدا...
دو نفر صدای تلق تلوق قبل از اذان می دن
-می دونی چیه؟ حرفم نمیاد. پاهام درد میکنه. شاید به خاطر اینه که همیشه از روی تختم می پرم.
-وقتی راه می ری با پاشنه راه برو نه با نوک پا. اینقدر هم از تختت نپر.
مثل من که ییلاق و قشلاق از پایین تخت به بالا می رم و از بالا به پایین میام.
من خیلی کم از تختم می پرم. بیشتر وقت ها خودم رو کش میارم تا انگشت هام قالی رو حس کنه
-کی بود که می گفت وقتی راه می ری اول پاشنه ت رو بذار زمین؟
از یه جایی داره صدای تلق تلوق قبل از اذان میاد...
دو نفر کنار هم قدم می زنن و یکی شون سعی می کنه قدماش رو با اون یکی هماهنگ کنه
با همان صدا
یک نفر داره سعی می کنه که اول پاشنه ی پاشو زمین بذاره
یک نفر فکر می کنه که کار از کار گذشته
از یه جایی داره صدای تلق تلوق قبل از اذان میاد
خیلی از خیابونا رو بستن
دو نفر رو به روی همدیگه ایستادن و ...
-خداحافظ
-تلق تلوق
19 / 5 / 89
این سین ها 365 بار ادامه دارند

بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست
88 چه روزهایی داشت
حالا که فکر می کنم می بینم که هفت سین من همین هفت روز هفته بود که:
سین اول: یکشنبه بود. باد هم نمی آمد و برایم عجیب بود که جز باد چه چیزی او را با خود برد؟
من به در به دیوار و به حافظه ام لگد می کوبیدم و فکر می کردم که...
سین دوم: مثل وقتی که همسایه ها یخچال خانه را از برق می کشیدند، دختری ایستاده بود تا ساعت مچی اش را بفروشد.
من هرچه فکر می کنم چیزی دست گیرم نمی شود و تنها چادری را به خاطر می آورم که صورت نداشت.
سین سوم: چهارشنبه بود. 17 تیر88
سین چهارم: ریخته بودند توی خوابهایم، نامه هایم را روی دست پدرم گذاشتند تا پاره یشان کند. من از همان پوشه ی سبز رنگ دکمه دار حرف می زنم.
و این سین ها 365 بار ادامه دارند...
میثاق بوالحسنی
٢٩ / ١١ / ١٣٨٨
------------------
پ.ن: این نوشته بخشی از یک نامه است
احتمالا تو صبور باش

اما ای فراموشی می دانم که نخواهی آمد
زیرا تو نیستی و من می دانم که نمی توان فراموش کرد
زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد. همچنان که هیچ چیز وجود ندارد... حتا گریستن!
تمام می شود
تمام می شود
تمام این روزهای بد مثل تمام آن روزهای خوب که رفتند و پودر شدند، می روند و تمام می شوند.
و تو فکر نکن که پای این عقربه ها می لنگد و فکر نکن که نمی گذرند.
اما دعا کن که این آخرین تمام شدنی باشد که تمام می شود.
دنیا یک درد بزرگ است و ما آدم ها کنار هم می ایستیم تا چیزی از آن را کامل کنیم.
ما تکه های پازلی هستیم که هیچوقت جور در نمی آید.
ما تکه تکه های این دردیم...
ما یک درد فراگیریم.
ما جفت شیش نمی آوریم...
نمی توانم چشمان کسی را ببینم که خونی است.
نمی توانم از چیزی برایت حرف بزنم، چرا که این روزها نفس کشیدنمان هم آشوبگری است!
و خودت خوب می دانی که این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد.
نمی توانم بگویم که حتا خیابان های عریض هم وحشت آورند.
خیابان های روشن حتا...
چطور برایت بگویم که مدام از صدای پای کسی که پشت سرم، دستهایش را در جیبش کرده است آشفته می شوم؟
از کجا بگویم که صورت پیاده روها مثل نقاشی های کوبیسم با تمام جهات روی من شناور است؟؟
خوابهای ما مثل دست های آنها خونی است.
خواب های ما از دست های آنها خونی است.
این روزها حتا شنیدن یک آهنگ قدیمی یا دیدن یک عکس دسته جمعی گریه آور است.
مدام گریه ام می گیرد.
مدام گریه ات می گیرد.
با دلهره می خوابیم، با دلهره پا می شیم.
آدم ها و اشیایی بودند که من دوستشان می داشتم و تازه فهمیده ام که چقدر مجازی بودند، چقدر نبودند، چقدر نیستند و چقدر نخواهند بود.
فاصله ها دندان در آورده اند.
هیچ چیز! هیچ چیز پیدا نیست. تنها تصور گنگی را در خاطر دارم که سعی می کنم نفهمم که این یکی هم مجازی بوده است.
مثل تمام نامه هایی که دیگر ندارمشان.
مثل تمام نامه هایی که..................
دیگر هیچ چیز نیست، هیچ چیز!
شب که می شد به ماه خیره می ماند و نمی توانست بخوابد.
من فقط دوست دارم که بخوابم
دوست دارم که یک شب آرام بخوابم و با صدای هیچ چیزی بیدار نشوم.
اما چه می شود کرد جز اینکه نشست و فکر کرد که این روزهای بد مثل تمام آن روزهای خوب می گذرند و تمام می شوند
لکن تو صبور باش
و کمی از مداومت های من نترس
میثاق بوالحسنی
مادرم گریست آن شب
تمام حروف ِ تو با ترس از خواب های من پریده اند
تمام حروف ِ تو از بس که خوابم نبرده است با ترس از خواب های من ...
دارم از زبان های ناشناس برایت حرف می زنم
از خواب های ترسناک ِ بی دست های تو
از ترس ِ خواب های بی حرف های تو
من همیشه فکر می کردم که باید تمام این آتیشا زیر سر اهواز باشد
این از خاطرات پدرم بود که هروقت آتیشای اهواز را دیده بود، گریسته بود.
گریه های پدر، شبیه خواب های ترسناک ِ من است و دعای مادر از ترس ِ خواب های من!
راستی موهایم را بلند گذاشته ام تا چیزی برای کشیدن داشته باشی.
مادر همیشه دستمالش را روی دیوار می کشد
حرف هایمان را روی تخته نوشته ایم و آنقدر مست می کنیم و سیگار می کشیم تا حروف توی هم بروند و چیزهای جدیدی بسازند
شده ایم مثل ِ داستان هایی که هیچ وقت باورشان نمی کردیم
انگار باور نشدنی شده ایم
دعا کن کسی ما را ننویسد...
میثاق بوالحسنی
پ.ن١ : عکسی از مادر بزرگم! پنج شنبه ١٧ دی ماه پلک هایش را برای همیشه خواباند
پ.ن٣ : زن گفت نه خوشحال است، نه غمگین! و به همین دلیل بود که یارای پیش رفتن نداشت ( کوئیلو)
پ.ن٣: آتیشا نام مکانی در اهواز می باشد
نگاه کن! تاریخ ما بی قراری بود
هرگاه عشقی را از کف دادم بسیار آزرده شدم
اما حالا بر این باورم که انسان هیچکس را از دست نمی دهد زیرا هیچ فردی مالک کس دیگر نیست
و این تجربه ی راستین ِ آزادی است:
داشتن مهم ترین چیز در دنیا، بی آنکه مالکش باشی!

هوا سرد شده اما نه آنقدر که بتواند استخوان ها را توی گور بلرزاند
در این روزها چیزهای مشترکی هست که آنقدر مداوم شده اند از مسواک و حوله و لباس زیر هم شخصی ترند
هنوز می شود صدای جیغ را شنید و انگار کسی از ماجرا عقب نمانده است، هنوز رد خون هست و اشیا و آدمها به یک سبک می میرند
خیابانها را صبح به صبح می شورند و یک نفر همیشه تنها می ماند! یک نفر که شاید از امتحان کنکور بر می گردد و حسابی سردش شده است.
همیشه یک جا بساطی به راه است از همین شستن خیابان ها بگیر تا صدای ساکسیفون مردی کنار پاساژ جام جم!
من از پارک ملت تا تأتر شهر را پیاده راه می روم و سعی می کنم که به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنم
راه رفتن همیشه آرامم کرده است
آنقدر حرف می زنم و آنقدر می خندم که از خودم خسته می شوم
خودم لجِ خودم را در می آورم
آرامش من آرامش اطرافیانم را بر هم می زند چون این را فقط خودم می دانم که آرامش من از روی آرامش نیست، چون این را فقط خودم می دانم که هنوز رویاهایم هستند و این یکی از نشانه های نا آرامی است.
به طور ناخودآگاه نظمم را از دست داده ام و اتفاقا از این قضیه احساس رضایت می کنم.
لباسهایم را همانطور که در می آورم روی زمین پرت می کنم
جای جورابها مثل همیشه پشت در اتاق است
روی میز کامپیوتر پر از کتاب و کاغذ و متعلقات آنها است
همیشه در چیزهایی با دیگران شریک بوده ام
مثل اتاق که بین من و برادرم مشترک بود
مثل شهر که بین من و این همه انسان و اشیا
مثل ...
و تنها چیزهای شخصی من، فکرهایی هستند که هر روز پیاده به این طرف و آنطرف می کشانمشان و خیلی وقتها از توی شلوغی ها نجاتشان می دهم
وقتی همه چیز مشترک می شود، اختصاصی بودن ِ یک چیز لذت خاصی به آدم می دهد.
برای روزهایی که می آیند برنامه ی خاصی ندارم جز اینکه بروم ظهیرالدوله و شعر بخوانم:
ما یکدگر را با نفس هایمان
آلوده می سازیم
آلوده ی تقوای خوشبختی
ما از صدای باد می ترسیم
و از نفوذ سایه های شک
در باغ های بوسه هایمان
رنگ می بازیم
ما در تمام میهمانی های قصر نور
از وحشت آوار می ترسیم
میثاق بوالحسنی
24 / 9 / 1388
به مناسبت روز مرد

یک مرد ِ شاعر باید عاشق دختری شود که هیچوقت به او نمی رسد
و با دختری ازدواج کند که دوستش ندارد و هیچوقت عاشقش نخواهد شد
بعد برای کسی که همیشه عاشقش بوده است - و خواهد ماند - شعر بنویسد
و بعد به زنش - که دوستش ندارد، که هیچوقت دوستش نداشته است - بگوید:
عزیزم! برای تو نوشتمش...
-------------------------------
١۶ / ۴ / ١٣٨٨
میثاق بوالحسنی
خسته ات کردم

یا عاشق می شویم
یا عاشقمان می شوند
کاش تلاقی قطارها درست همین جا بود
سلام
این سطرها هیچکس را شاعر نمی کند
شعر باید توی ذات ِ آدم باشد. من حس می کنم شاعر کسی است که وقتی می شکند، وقتی روی زمین می افتد
به جای اینکه دستش را بگیرند، ترمیم اش کنند، بلندش کنند؛ یک کاغذ و خودکار می هند دستش و می گویند: بنویس!
و شروع می کند و روی شانه های "مرا ببوس" مثل مرد گریه می کند
برای شاعر جنسیت مهم نیست
این را هم خوب می دانم که جنس شاعر خراب نیست
شاعر مرد نیست، زن هم نیست! شاعر ، شاعر است و می تواند گریه کند
خسته ات کرده ام با این نامه ها
وقتی قید ریش هایم را زدم دیدم که چقدر لاغر شده ام
مادرم گفت: نصف شده ای پسر
گفتم: خُب نصفم نیست!
سه شنبه
2/ 4/ 88
به تو که موهایت شکوفه زده اند

انگار برگشته ام به چهار سال قبل به حرف زدن هایم با ... به روزهایی که من می گفتم زنگ بزن، زنگ نزن، باش، نباش، حالت خوب باشد، نباشد، حال دارم، حال ندارم، برو، بمان، بمیر دوس دارم، دوست دارم، دوس.... می دانی که این روزها مدام خواب می بینم خواب می بینم عروس شده ای با لباس عروسی که من برایت خریده ام، با مردی که من نیستم کنارت! خواب می بینم لعنت به من که خواب می بینم لعنت به تو که از روی بیکاری، از روی اینکه خوابت نمی برد، از روی لجبازی می آیی توی خواب من قدم می زنی با خنده های مصنوعی ات با نقاشی های مصنوعی ات چرا آن کسی که به خواب من آمده است، روز آمدنش را جلو نمی اندازد؟ کسی می آید کسی می آید کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیا بچه کرده است و روز به روز بزرگتر می شود کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت می کند و پپسی را قسمت می کند و باغ ملی را قسمت می کند و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند و روز اسم نویسی را قسمت می کند و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند و سینمای فردین را قسمت می کند، درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند، و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند و سهم ما را هم می دهد من خواب دیده ام.... از روی اینکه ساعت 3 شب از خواب می پری، از ریشه ی موهایت که درد می کند می پری، می پری، می پری تو ای پری کجایی؟ تو ای پری کجایی؟ خواب دیده ام که عاشق شده ای، موهایت را روی چشم هایت می ریزی مثل تور لباس عروسی ات کنارشان می زنی مثل رقص در کوه! حالم خوش نیست یکی در میان می زنم چند در چند در میان می زنم معصومه گریه می کند، محسن گریه می کند، فروغ گریه می کند، من می نویسم الان درست جمعه است من، محسن و معصومه توی پارسیان نشسته ایم. توی هوا یک چیز مشترکی است که با صدای فروغ خوانی ِ محسن همه را به گریه دعوت می کند و میز را حساب می کند و می رود. من حالم بد است وقتی صدای هق هق زنی را می شنوم که تا امروز فقط مرد بوده است، مرد! دوست دارم همینطور سرم را بندازم توی کاغذ و به روی خودم نیاورم که چیزی می شنوم، که چیزی می بینم، که چشم توی چشم شان بندازم. چقدر توی این دنیا عاطفه زیاد است برای داغدار شدن! چقدر سخت است خواب کسی را دیدن! کاش می شد خوابها را مثل گیت خوابگاه شما کرد ساعت 9 شب به بعد کسی را راه نمی دهند، امضا می گیرند، کارت می زنند! کاش می شد خوابها را مثل تو تا جلوی در ِ خوابگاه می بردم و بعد خداحافظی می کردیم. آخرین قرار ما بود من قول داده بودم خیابان های بیشتری را نشانت بدهم، پیاده برویم تا پاهایمان درد بگیرد از این همه راه و بعد بخندیم و بزنیم زیر آواز دیگه این قوزک پا یاری ِ رفتن نداره قول داده بودم برای اتاقت گل بخرم من آدم بد قولی هستم مثل تو که قول داده بودی وقت را خوب بشناسی، که قول دادی چهارشنبه شعر بخوانی، قول دادی شعری را که نوشتی پاکنویس کنی قول داده بودی کم نیاری قول داده بودی باشی چقدر می شود قدم زد؟ چقدر می شود تا مسجد سید ها رفت و قدم زد؟ رفت پارک امیرکبیر؟ خشک شده ام! سهمی هم که از دریا داشته ام را نمی دانم کجا گم کرده ام. نام هیچ رودی را هم به یاد نمی آورم دارم به شکل های هندسی مثل مثلث فکر می کنم فکر می کنم بعد از این همه کوه رفتن، کوه نبودن چیز ِ خوبی نیست می بینی! خوبم، وقتی می نویسم خوبم. بعدش را نمی دانم بعدش را نمی دانم جمعه 22/ خرداد / 88 ساعت8 عصر – پارسیان به محسن و فروغ خوانی اش و بودن های همیشه اش با من به قطره قطره از چشم های معصومه و به تو که موهایت شکوفه زده اند
یه عکس بگیر از حیاط

سلام
یک ترم گذشته
یادته؟ توی امتحانا بود
می دونم خسته ای،می بینم که خوش نیستی
ما چرا می فهمیم، ما چرا می بینیم؟
ادامه مطلبدارم برای آمدنت گول می خورم

یک روز نشستم نقاشی کشیدم
فکر می کنم توی همین روزهای اردیبهشت بود.
" همین چیزی شد که می بینید "
شبا وقتی می خوابم بغلش می کنم، توی گوشش یه چیزایی می خونم و آروم بهش میگم : ببین دیگه نمی ترسم.
واسش امروز شمع روشن کرده ام تا چند ساله شدنش را خوب ببینم.
.
دارد زمان به دور سرم گیج می رود
دارم برای آمدنت گول می خورم
دارد هوای بی تو به اصرار یک سرنگ
در سطرهای سبز تنم وول می خورم
17 / اردیبهشت / 88
سلام شانهِ سلام وسط دریا

خیلی وقت می شد که اینجا نامه ننوشته بودم
دلیلی نداشتم که بنویسم و دستهایم هنوز توی خاک گیر کرده بودند
توی خاک
توی خاک سیمانی
خیلی وقت بود که اصلا نامه ننوشته بودم
پرنسس و سلحشور

می ترسی؟
- آره!
می ترسم برگردم و همه چی عوض شده باشه!
نه!
تو می ترسی برگردی و هیچ چی عوض نشده باشه!
(دیالوگ فیلم پرنسس و سلحشور(
دختر عناصر چهارگانه

ای زایر، ای درخت مهاجر
با آن چه بی دلیل از چشمت می ریزد
معنای من از من بر می خیزد
من خاکم و خاک
جز لب ِ آب نیست
ای جاری، ای مهاجر
بر لب ِ آب
جز لب ِ خاک نیست
ادامه مطلبمن مرد ِ خداحافظی همیشگی نیستم

این چندمین بار است که سراغ " بار دیگر شهری.... می روم
روی آخرین صفحه ی کتاب نوشته شده: اتمام 10/1/82 ساعت 2:30 بامداد
ادامه مطلبای بادهای مسموم!دیوانه تر وزیدن گیرید

سلام
رفتم اهواز! بار قبل که رفتم اهواز حسابی روی پل معلق گریه کردم. فکر می کردم که این بار هم گریه می کنم. خب نشد، گریه ام نگرفت
ادامه مطلبخدایا، خدایا! دعای مادر

حالا احتمالا دیگه سعد آباد و ظهیرالدوله و خونه ی ما رو از بالای تخت کنده ای
خدایا، مواظب نامه هایم باش
رویاهای این زمستان را خراب نکن

با خودم به توافق نرسیدم که دوستت نداشته باشم، که دل بکنم از هرچه از توست، که تمام کنم
که بریده بریده شوم. من از این همه تاوان ، این همه توان دارم
ادامه مطلبمیراث گریه در قوم من آه سینه به سینه است

من خواب سقف دیده بودم و این کم با شکوه نبود
ما بعضی وقتها فقط حرف می زنیم، فقط حرف می زنیم
ادامه مطلبسوزن گرامافون روی نام تو گیر کرده است

ما از این شهر دل بریده بودیم
تا بوده و بوده روزی را به خاطر ندارم که از این شهر، خیابانهایش، میدان هایش خوشم آمده باشد
شاید بزرگ شدن سخت ترین کار ممکنی بود که ما انجامش دادیم
من حرف های تو را نگفته می دانستم
ادامه مطلببدون شرح ِ یک زندگی

عهد ما با تو نه عهدی ست که تغیر بپذیرد
اهل بارن، اهل دریا ، اهل غرق

همیشه ی اتاق من و محسن بوی غربت می ده. وقتی که از خواب بیدار می شم، توی خواب بودی و بعد از خواب نه...
ادامه مطلبمن مثل مرد

با پنج انگشت کارهای زیادی میشه کرد می خواستم برگردم دست ببرم توی موهایت که وضعشان خراب است
بزنم زیر نت هایم؟؟

از صبح می شود که بیرون ِ خانه را حتا از پشت پنجره هم ندیده ام از صبح می شود که دارم بیرون را برای خودم مجسم می کنم دست و پایم بی حس شده . من توی بد صد راهی گیر کرده ام.
همه چی به ما می خنده یره!

از ردیف آخر این اتوبوس نمی شد جاده را دید. نمی شد حواس را به جاده پرت کرد. سر گذاشتم روی صندلی. چشمهامو بستم و سعی کردم هفت سال اخیر را به یاد بیاورم.
من تمام جنت را جهنمی کردم

امروز که داشت باران می آمد من تمام جنت را از یک طرف جهنمی کردم
خدا را شکر که آتش به پرده ها نگرفت
که توی کوچه ها باران می بارید
که فرش دست باف جهیزیه جوهری نشد
شاید کسی توی شالت گم بشود

1
نشستم برای خودم، برای دستم نامه نوشتم
خودم را نوشتم مردی که صبح ها از خواب بیدار می شود. به جای اینکه برود دانشگاه می زند بیرون، کمی راه می رود، بعد می رود می نشیند روی یکی از صندلی های خودش
ادامه مطلبدستم شکسته

این از سلسله نامه های من است که باید نوشته می شد بی هیچ دلیلی، بی هیچ دلیل!
دستم شکسته. دو هفته پیش دستم شکست، ناخنم پرید، استخوانش خرد شد و من شده ام یک آدم بی مصرف که حتا نامه هایش هم نمی تواند بنویسد.
ادامه مطلبمن یک جانباز 70 درصدی هستم

چقدر بد است که آدم حالش بد باشد نه برای اینکه حالش بد است برای اینکه باید مدام به همه بگویی که حالم خوب است و مدام بپرسند که چی شده؟
من شبیه دو تا سایه

دیشب خواب دیدم . البته این اصلا چیز عجیبی نیست این از همون چیزهایی ِ که یاد گرفتم . من مدام خواب می بینم
چقدر خوبم که می خندم؟؟

چقدر دوست دارم بگویم خفه شو
پا بزارم روی صدایت ، پا بزارم روی کلمه هایت
بگویم د لامصب مکن که مظلمه ی خلق را جزایی هست
ادامه مطلبعاشق مرده های متحرک

عاشق مرده های متحرک شده بود می گفت و همین شد که من دیگر زنده نبودم و زنده بودم اما انگار مرده بودم
پاره کاغذ هشتم

آنقدر آرامم که دستم به نوشتن نمی رود همه چیز دارد روال خودش را طی می کند و من وقتی از کلمه حرف می زنم هر کلمه برایم دنیایی را می سازد امروز سحر خیز شدم تا گریه کنم
پاره کاغذ هفتم
این نامه را وقتی نوشتم که داشت پاره کاغذ ششم را با صدای بلند توی خواب گریه می کرد
ادامه مطلبپاره کاغذ ششم

توی جنگ اولین کاری که می کردند این بود که دور تا دور پرنده ها سیم خاردار بکشند من توی جنگ اولین کاری که دوست داشتم بکنم این بود که توی بغل بگیرمت و بگویم چشمهایت سرشار از خورشیدند. چه در زندان باشم ، چه در مریض خانه به دیدنم بیا.
پاره کاغذ پنجم
همه ی چراغ ها را خاموش کرده بود
چراغ های توی اتاق ، چراغ های وقتی که می آمد
دوباره گفتم چراغ ها را...
گفت چراغ ها را من خاموش می کنم
ادامه مطلبپاره کاغذ چهارم
اول می خواستم فقط سرم را بکوبم
بعد تمام خودم را گرفتم و کوباندم به کوه!
حس خوبی بود
همین که خودم را داشتم از کسی یا چیزی می تکاندم
حس خوبی بود
ادامه مطلبپاره کاغذ سوم
دارم با خودم تمرین می کنم که بگویم : به درک، بگویم بی خیال، بگویم مهم نیست! کار سختیِ! نمی دونم شاید واسه خودم بهتر باشه اینطوری! کمی خسته شدم دیگه!
پاره کاغذ دوم
-این روزا به ازای هر نفر که می آد و سلام می کنه تنم می لرزه. مثل یه زلزله هشت ریشتری می مونه که می تونه هیچی از آدم باقی نذاره. زلزله مثل بادی می مونه که از زیر زمین رد میشه.
خب که چی ؟بازم غرغر کردنت شروع شد؟
- خب مگه عیب ش چیه؟ همین که آدم حس می کنه حرفاشو زده خیلی خوبه، حالا بزار غر بزنه
ادامه مطلبپاره کاغد اول
دارم فرهاد گوش می دم
فرهاد گوش دادن یعنی فقط فرهاد گوش دادن نه هیچ چیز دیگر...
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خسته گی مو در می کنم
ادامه مطلب